سایه هایی در شب هستند که گاهی میبینمشان . گاهی هم وقتی در خوابی عمیق هستم سنگینی نگاهش را حس می کنم و بیدار می شوم . چند شب قبل بود که بین خواب و بیداری حس کردم چیزی مثل شمد یا چادر رویم کشید و خنکی اش را روی پوستم حس کردم . تازگی از حضور کسی که نیست یا شاید هست یا امیدوارم نباشد معذب هستم حتی در حمام یا هنگام لباس عوض کردن . از نگاه کردن به آینه پرهیز می کنم ، میترسم در هر سطحی صیقلی ببینمش . اگر میدیدمش با او منطقی حرف میزدم ، مثلا می گفتم دوست ندارم همش اینجا باشد ، دوست دارم فضای شخصی خودم را داشته باشم . به او می گفتم که "دست بردار از این در وطن خویش غریب ... " شاید خود دیگر من باشد، دختری که من نشده، انتخابهای دیگری کرده . ظاهراً چندان فرقی نداشت زندگی ، انتخابهای بهتری داشت که دست آخر به من پناهنده نمیشد! میگم ، بهش بی محلی کنم بلکه خسته بشه و بره . من حوصله خودم را هم ندارم چه برسد به همراهی سایه ام !راستی فحش بدم چی؟ ممکنه بهش بر بخوره و بره ؟ مثلا بهش بگم احمق تو هیچ ارزشی برای من نداری و از نظر من موجودی طفیلی بدبختی هستی که خودت رو سرکارگذاشتی ولی اونقدر دست و پا چلفتی و حقیری که حتی نمی تونی جای خودت باشی حتما باید تو سایه ها قایم بشی که چهره حال بهم زنت رو کسی نبینه ، چرا نمیری و خودت رو سر به نیست نمی کنی برووو گم شوووو ... (راستش بیشتر از این حرف تحریک آمیزی به ذهنم نمیرسه الان )تهدید چی ؟ مثلا الکی با موبایلم حرف بزنم بگم : آره اقدس خانوم شنیدم یه دعا نویس سید هست که هرجا میره روزگار از ما بهترون رو سیاه میکنه ، گفتم بیاد خونه مون اگه موجود فضولی پیدا کرد گوششو بگیره مث آشغال پرتش کنه گوشه یه سیاه چال تاریک و خطرناک تا از وحشت و تنهایی دق کنه بمیره ، آره باب
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینپور
تاريخ: جمعه
31 شهريور
1402 ساعت: 20:14